شنبه 06 اسفند 1390 - 21:03

داستان خواندنی نظر علی و نامه اش به خدا

منبع: پاپیروس دسته: مدیریتی 11,401 بازدید

Image Text

این ماجرای واقعی در مورد شخصی به نام نظرعلی طالقانی است که در زمان ناصرالدین شاه طلبه‌ی مدرسه مروی تهران و فردی بسیار فقیر بوده است. وی آن‌قدر فقیر که شب‌ها می‌رفت دوروبر حجره‌های طلبه‌ها می‌گشت و از توی آشغال‌های آنها چیزی برای خوردن پیدا می‌کرد. یک روز نظرعلی به ذهنش می‌رسد که برای خدا نامه‌ای بنویسد. نامه او ظاهراً در موزه گلستان تهران تحت عنوان "نامه‌ای به خدا" نگهداری می‌شود.

مضمون این نامه (معنی فارسی آیات آورده شده است):

بسم الله الرحمن الرحیم

خدمت جناب خدا!

سلام علیکم، این‌جانب بنده شما هستم.

از آنجا که شما در قرآن فرموده‌اید:

«هیچ موجود زنده‌ای نیست، مگر این‌که روزی او بر عهده من است.»، من هم جنبنده‌ای هستم از جنبندگان شما روی زمین.

در جای دیگر از قرآن فرموده‌اید:

«مسلماً خدا خلف وعده نمی‌کند.»

بنابراین این‌جانب به چیزهای زیر نیاز دارم:

1 - همسری زیبا و متدین

2 – خانه‌ای وسیع

3 - یک خادم

4 - یک کالسکه و سورچی

5 - یک باغ

6 - مقداری پول برای تجارت

لطفا بعد از هماهنگی، به من اطلاع دهید.

مدرسه مروی، حجره شماره 16- نظر علی طالقانی

و اما سرنوشت نامه!

نظرعلی بعد از نوشتن نامه با خودش فکر می‌كند که نامه را کجا بگذارد؟ می‌گوید: «مسجد خانه خداست. پس بهتر است بگذارمش توی مسجد!» می‌رود به مسجد امام در بازار تهران (مسجد شاه آن زمان) و نامه را در یک سوراخ قایم می‌کند. بعد با خودش می‌گوید: «حتما خدا پیداش می‌کنه!». او نامه را پنجشنبه در مسجد می‌گذارد. صبح جمعه ناصرالدین‌شاه با درباری‌ها می‌خواسته به شکار برود. کاروان او از جلوی مسجد می‌گذشته، ناگهان باد تندی وزیدن می‌کند و نامه نظرعلی را روی پای ناصرالدین‌شاه می‌اندازد.

ناصرالدین‌شاه نامه را می‌خواند و دستور می‌دهد که کاروان به کاخ برگردد. او یک پیک به مدرسه مروی می‌فرستد و نظرعلی را به کاخ فرا می‌خواند. وقتی نظرعلی را به کاخ آوردند، دستور می‌دهد همه وزرایش جمع شوند. او می‌گوید: «نامه‌ای که برای خدا نوشته بودند، ایشان به ما حواله فرمودند. پس ما باید انجامش دهیم.» سپس ناصرالدین‌شاه دستور می‌دهد همه خواسته‌های نظرعلی یک‌به‌یک اجرا شوند!!!.

نظرات

محمد
1390/12/06
پاسخ به این نظر

شاید لحن نامه خنده دار به نظر بیاد، اما صلابتی داره که نشان از باور قلبی نظر علی به خداست (البته اگر گستاخی تعبیر نشه) و بی اختیار به یاد شعر مرحوم فروغی بسطامی می افتم:

یک فرقه به عشرت درِ کاشانه گشادند / یک زمره به حسرت سرِ انگشت گزیدند یک جمع نکوشیده رسیدند به مقصد / یک قوم دویدند و به مقصد نرسیدند

ابراهیم از کرمانش
1398/11/15

سلام نامه ی بسیارزیباو خواندنی و پند آموز بود به نظرمن ارزش هزارخواندن هم داره ولی آیا اینجور اتفاق جالب و شیرینی در این دنیای و این کشور وارونه که هر روز اتفاقات غیرمنتظره ای رخ میده امکان پذیره ؟ الله اعلم! باتشکر

نوازی از شهر رودهن
1399/05/02
پاسخ به این نظر

من همیشه وقتی یه همچنین متنی یا کلا از خدا چیزی بنشنوم بی اختیار اشک میریزم و اون قدر اعتقادم به خداوند زیاده باور میکنم اتفاق میفته ولی خودم چند سال پیش برای امام رضا نامه نوشتم و تو ارامگاه امام رضا انداختم ولی جوابی نیومد . و خداوند نمیدونم چرا صبرش زیاده بعضی وقتا میگم خدا دیگه دارم پیر میشم .

نام (ضروری)
پست الکترونیک(ضروری)
نظرشمــا
ارسال نظر
565 N
آقای مشاور